مرتضی رویتوند– در زمان‌هایی دور شهر کوچکی بود با مردمانی نیک. در این شهر هر شهروند به کاری مشغول بود و چندین نفر هم این شهر را اداره می‌کردند. ‌ ‌‌مردم این شهر با خوبی و خوشی زندگی می‌کردند تا آنکه در یک شب زمستانی تعدادی از درختان چنار میدان اصلی شهر قطع شد. مردم به صرافت افتادند که این کار چه کسی‌ است؟ آن درخت‌ها بخشی از هویت شهر محسوب می‌شدند. ‌‌‌شهردار به میان مردم آمد و چند دقیقه‌ای از آفت جدید درختان گفت. ‌‌

‌‌‌‌‌مدتی بعد تنها خیاط شهر در تصادفی با یک درشکه پایش شکست. مردم از درشکه‌چی که پسرعموی شهردار بود شکایت کردند و شهردار هم بلافاصله چند عکس قدیمی رو کرد که نشان می‌داد خیاط از کودکی پایش شکسته بوده است. ‌
‌‌
چند روز بعد دیوار اطراف شهر را دزدیدند! شهردار گفت «لعنت به موریانه‌ها» هر چه مردم گفتند که موریانه را چه به خوردن دیوار؟ شهردار گوشش بدهکار نبود. ‌‌مدتی بعد در شهر قیمت سیب‌زمینی هفده برابر شد! و وقتی به شهردار شکایت بردند شهردار به آنها تاخت که «چرا شلوغش می‌کنید! این فقط خطای دید است! سیب‌زمنی در بعضی نقاط شهر رایگان توزیع می‌شود». ‌
‌‌
چند ماه برف سنگینی آمد و همه راه‌های ورودی شهر بسته شد. شهردار بیانیه‌ای صادر کرد که این برف شایعه‌ی اجنبی است و اصلا برفی در کار نیست!‌ تا آنکه دانشمندان به شهردار اطلاع دادند که در چند روز آینده بارانی اسیدی خواهد آمد و کسی نباید از خانه خارج شود! شهردار هم این موضوع را به اطلاع شهروندان رساند.‌
‌‌
در روز باران اسیدی همه مردم شهر زیر باران این‌سو و آن‌سو می‌رفتند. وقتی هم به آنها هشدار می‌دادند که شهردار گفته این باران اسیدی است مردم می‌خندیدند و می‌گفتند: «مثل ماجرای درخت‌ها؟!»، «مثل قیمت سیب‌زمینی؟!»، «مثل قضیه دیوار شهر؟!»‌

روزنامه‌نگار و طنزنویس
royatvand2@yahoo.com

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید