هزار و یک شهر – روزهای پر تب و تاب جوانی با عاشقی گذشت. کنار مردی که سه فرزند قد و نیم قد در دامانش گذاشت و بخاطر اعتیادی که بلای زندگی شان شده بود، آنها را ترک کرد و رفت.
محبوبه ماند و سه پسر پر دردسر و درد تنهایی. نه سوادی داشت که جایی استخدام شود و نه فامیل درست و حسابی که در این روزهای سخت تکیه گاهش شوند و به آنها پناه ببرد.
” تمام جوانیم زیر پاهای مردم را جارو زدم، قامتم خم شد تا خرج بچه ها را درآورم” این را می گوید و صدایش به بغض می نشیند.
محبوبه تا همین امسال به عنوان نظافت چی در خانه های مردم کار می کرد. اوضاع پسرهایش هم زیاد خوب نیست. خودش می گوید: “دستفروشی و کارگری مگر چقدر نان دارد که یکی را بخورند و آن یکی را بگذارند زیر سرشان تا پس اندازشان شود.”
او بخاطر بدهی مالی و جرم عمدی، نوروز امسال به زندان معرفی شد. در زندان او را “ننه” صدا می زدند. سن و سالی از او گذشته بود و موهای سفیدش حرمت داشت. اما حرمت می شکند جایی که فقر مثل پیچک غم، از در و دیوارش بالا برود.
“ننه” در زندان ناچار به شستن لباسهای زندانیان دیگر بود تا بتواند از آنها دستمزد بگیرد و شاید بدهیش را بدهد. اما هر بار که کمی خودش را جمع و جور می کرد، فقر پسرهایش نشانی او را می یافت و پیرزن زندانی ناچار بود اندوخته ناچیزش را برای بچه ها بفرستد که بیرون از زندان درگیر زندگی شده اند.
محبوبه با آهی سرد می گوید: ” چه کنم؟ مادر، هر کجا باشد مادر است”
حکایت قصه ی پرغصه ی محبوبه، از دیوارهای سرد و سنگین زندان با نسیم پاییزی تا پنجره های خانه ی زوج نیکوکار البرزی همراه شود.
“ر.ف” و همسرش سیده “م.ح” با اطلاع از سرگذشت یک زن ۷۲ ساله زندانی که با گذراندن حبس، فقط بخاطر بدهی زندانی است، گوی سبقت را از دیگر نیکوکاران ربودند و آزادی پیرزن تنها را در کارنامه درخشان زندگی خود به یادگار گذاشتند.