آزادی “ننه” پس از ۱۸۵ روز انتظار از زندان

انگشت های خمیده پیرزن روی سلول تنهایی، 185 روز دیگر را چوب خط می کشد. شاید امروز هم مثل روزهای دیگر باشد. اما انگار هر روز خدا، مثل هم نیست. این را دلش می گوید. انگار امروز خبری، آدمی، مژده ای ... چیزی قرار است بیاید. این را قلبش می گوید و او باور دارد.

هزار و یک شهر – روزهای پر تب و تاب جوانی با عاشقی گذشت. کنار مردی که سه فرزند قد و نیم قد در دامانش گذاشت و بخاطر اعتیادی که بلای زندگی شان شده بود، آنها را ترک کرد و رفت.
محبوبه ماند و سه پسر پر دردسر و درد تنهایی. نه سوادی داشت که جایی استخدام شود و نه فامیل درست و حسابی که در این روزهای سخت تکیه گاهش شوند و به آنها پناه ببرد.
” تمام جوانیم زیر پاهای مردم را جارو زدم، قامتم خم شد تا خرج بچه ها را درآورم” این را می گوید و صدایش به بغض می نشیند.
محبوبه تا همین امسال به عنوان نظافت چی در خانه های مردم کار می کرد. اوضاع پسرهایش هم زیاد خوب نیست. خودش می گوید: “دستفروشی و کارگری مگر چقدر نان دارد که یکی را بخورند و آن یکی را بگذارند زیر سرشان تا پس اندازشان شود.”
او بخاطر بدهی مالی و جرم عمدی، نوروز امسال به زندان معرفی شد. در زندان او را “ننه” صدا می زدند. سن و سالی از او گذشته بود و موهای سفیدش حرمت داشت. اما حرمت می شکند جایی که فقر مثل پیچک غم، از در و دیوارش بالا برود.
“ننه” در زندان ناچار به شستن لباسهای زندانیان دیگر بود تا بتواند از آنها دستمزد بگیرد و شاید بدهیش را بدهد. اما هر بار که کمی خودش را جمع و جور می کرد، فقر پسرهایش نشانی او را می یافت و پیرزن زندانی ناچار بود اندوخته ناچیزش را برای بچه ها بفرستد که بیرون از زندان درگیر زندگی شده اند.
محبوبه با آهی سرد می گوید: ” چه کنم؟ مادر، هر کجا باشد مادر است”
حکایت قصه ی پرغصه ی محبوبه، از دیوارهای سرد و سنگین زندان با نسیم پاییزی تا پنجره های خانه ی زوج نیکوکار البرزی همراه شود.
“ر.ف” و همسرش سیده “م.ح” با اطلاع از سرگذشت یک زن ۷۲ ساله زندانی که با گذراندن حبس، فقط بخاطر بدهی زندانی است، گوی سبقت را از دیگر نیکوکاران ربودند و آزادی پیرزن تنها را در کارنامه درخشان زندگی خود به یادگار گذاشتند.

دیدگاهتان را بنویسید